خرید بک لینک
بعد از ۱۰ سال ، سوار اتوبوس بین شهری شدم .... شب که شد حالت نوستالژی خاصی داشت چراغ های روشن بالا سرمون که قرمز رنگ بود و منقطع ..... یهو یاد اتوبوس ، کوزه های سفالی بین مسیر قم و تهران ، فیلم هایی که میذاشتن تو اتوبوس _دوران کودکیم _ افتادممعمولا ۲ الی ۳ سال یکبار میرم مسافرت و میونه خوبی با مسافرت ندارم _دروغ میگم ! مسافرت دوست دارم منتها دلم میخواد تنها برم نه با کسی!_اومدم به دیارِ ایگرگ بزرگ ..... بخشی از گذشته رو شخم زدم ....این سفر بهم یادآوری کرد چقدر همیشه از آدم ها گریزان بودم همیشه _الان دیگه اونقدرا نیست_ و چه هوای نابی ، از خنکی و تمیز بودنش _به به!_و تا دلتون بخواد غیبت کردیم دور هم .... این کار رو دوست ندارم ولی انگار پیش میاد :))))و کیف کردم از اراده خودم در برابر نخریدن وسایل بلااستفاده :)))

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 19:16

دارم تو کست باکس ِ رادیو بارسا ، اپیزود ِ روتین شکوفایی رو گوش میدم.خیلی قشنگ فرق ِ عادت و روتین رو توضیح میده ... با اختلاف، اینو بیشتر از اپیزودهای دیگه اش دوست داشتم. از روتین به عنوان جزئیات و مدل انجام کار یاد می کنه تو این اپیزود .مثلا کسی عادت به کتاب خوانی داره صرفا . ولی کسی که روتین کتاب خوندن داره میتونه تایم خاصی داشته باشه واسه کتاب خوندنش ،نوت برداری کنه از مطالبی که میخونه ، صفحه ای که کتاب رو تا اونجا خونده علامت میزنه و ....کلا یه مدل قشنگ از روتین رو توی شغل ، ارتباط عاطفی ، عادات روزمره، ارتباطات اجتماعی و ... توضیح میده .من بیشترین چیزی که از روتین تو ذهنم میومد ، روتین پوستی بود که زیادتر از بقیه کارها شنیده بودم:))اون جزئیات و نظم و ترتیب رو روتین صدا می کنه تو این اپیزود .و به این فکر می کنم جز یه سری کارهای معدود، واسه بقیه کارها روتین ندارم ....سوال : شما برای چه کارهایی تو زندگی تون روتین دارید و چطوری انجامش می دید؟

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 19:16

دوباره به ابتدای چرخه درماندگی رسیدم .... می نویسم تا بعده ها دوره بخونمش و به یاد بیارم هیچ سردرگمی و شرایط بدی تو زندگی پایدار نیست .....نظم زندگی ام از خواب و خوراک و ... به شدت به هم ریخته این ۴۰ الی ۵۰ روزه .... از این حس که خودم نمیتونم به زندگی ام نظم بدم و یه اعمال نیروی بیرونی نیازه ، خوشم نمیاد ....از اونجایی که این مدته به شدت حالت اجتنابی داشتم ، دیگه پایش نذاشتم ....پنج شنبه هفته گذشته _یعنی ۳ روز پسش_ یک نفر باهام تماس گرفت و صحبت های اولیه کردیم ....به شدت حال ِ پریشونی دارم ... انگار تو دلم رخت می شورن .... انگار دستام مور مور میشه .... حس می کنم دوباره قراره به اسارت گرفته بشم و هر روز آب بشم ....برای اولین بار آرزو کردم کاش آنقدر پول داشتم که دغدغه مالی نداشتم و حداقل شاید میتونستم آزادانه تر تصمیم بگیرم :(کاش آنقدر این اخلاق گند رو نداشتم که هر حمایتی رو توهین بدونم به خودمم :((((حسم یه جوریه انگار هفت تیر گذاشتن روی شقیقه ام و انتخاب دیگه ای ندارم:(((گاد ... بغل پلیز .... خسته ام :(

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 19:16

صفحه بندی